بدرود ای هماره من
دشنه در دست من است
از چه می هراسی
اینبار قلب خویش را
نشانه رفته ام
گوشه گوشه زندگی ام را
گشتم
هیچ نبود
هیچ نشانه ای
که دلم را بلرزاند
و دلم را به بازی گیرد
من تنها
بی عشق
تمام این روزهای رفته
من بازیچه ای بودم
در دستان زندگی
خسته
تنها
دیگر مرا یارای
زیستن نیست
خسته ام
و دلم می خواهد
برای همیشه چشمانم را ببندم
تا هیچ نبینم
من خواهم مرد
و دشنه در دست من است
تو مهراس
من خواهم رفت
تو بمان
با تمام سنگ دلی ات
من خواهم مرد
تو بر مزارم فاتحه مخوان
کلاغان مرا پاس خواهند داشت
..............................................................................
پ.ن.: بدرود ای تمام کسانی که مهرتان را نثارم کردید. دیگر هیچ مهری دردلم نیست تا به وجدم آورد و هیچ چیزی در دلم نیست که دلبسته ام کند و عاشق. من دیگر قلم در دست نخواهم گرفت. آن سوی این چهره عاشق انسان دل خسته و تنهایی است که از بی مهری می میرد و از بی عشقی جان میدهد و جنازه اش را کلاغان سیاه بال و سیاه دل تکه تکه می کنند. آن سوی من انسان پر کینه ای است که دلش را زمانه به درد آورد و به ریسمان کلفت کینه به دار آویخت و من میروم تا پیکر فرتوت هزار ساله ام را با خاک قسمت کنم.
عشق بی انجام
برای کسی مینویسم که نمی دانم در دل چه دارد ولی تمام مهرش مرا به نگارش ابدی وامیدارد چرا که مرا به عشق می نشاند و دلم را به آتش می کشاند قلم پرمهرش
من شیفته ستایش
تو شیفته من
من مست
چشمان تو
چشمان تو
دلبسته نگاه من
من سرخوش از وصال
تو سرخوش از فراق
من رقصان
به ضرب آهنگ
نوایی
تو دست افشان و پای کوبان
به شوق تن نمایی من
می بینی
آنچه مرا
و آنچه تو را
بیش از دیگران
به خویشمان می خواند
نه تویی
نه منم
نه عشق
این غرور
آن آتش خانمان بر اندازی است
که مرا به خویش
و تو را به خویش می خواند
من مست دست افشانی تو
می سرایم
تو از نوای عشق من
به رقص می آیی
من از رقاصی اندام تو
مست
دوباره و دوباره می سرایم
تو رقصان
من رقصان
و این چه شعر بی سرانجامی است
و من چه بیهوده مستم
و تو چه نافرجام عاشق
عید رمضان
آب
در حسرت
نان
در بقچه چارخانه مادر بزرگ
در انزوا
آفتاب
در اوج بی مهری
داغ
داغ
داغ
تر تری خسته و بی رمق
جان می دهد
تا خنک کند
ظهر داغ تابستان را
من تن برهنه
خسته
تشنه
به انتظار
به سودای نوشیدن
و سیراب شدن
ثانیه ها را
و تیک تاک
ساعت شماته ای کهنه را
چشم بسته
به هر نوای بی رمقی
می شمارم
تا تکبیر
تکبیر
یعنی
آب؛ نان؛ زندگی
الله اکبر
و این آخرین روز بود
و من فردا
تا سالی دیگر
دلم تند تند
می زند
به سودایی
به سودای همین
جان دادن از تشنگی
و به انتظار نشستن تکبیری
به طعم شیرین
زولبیا
و عطر گس نان و سبزی و خرما
و تن سپردن به خوابی
و گوش جان دادن به نوای سحری
که تنها به سودای آن
خواب خوش سحرم را
می شکستم
عید مبارک
کینه کهن
دلم را
کینه ای کهن
لبریز می کند
که اگر فریاد بر نیاورم
جانم را به آتش
خواهد کشاند
و قلمم
چونان سر بر می تابد
از نوشتن
که جانم
می سوزد
در لهیب شعله ای سرکش
من عاشق
تنها سویدای عشق
در سر دارم
و این لکه ننگین بر پیشانی ام
و این داغ کهن در قلبم
گاه چونان زخمی کهن
چرکین و تازه
تمام تنم را
و تمام جانم را
به درد می آورد
من اشک ریزان و ملتمس
به دنبال راه فرار
مرا پناهی نیست
جز سایه سار خنک نوشتن
و قلم سرکش
و من گریزان
مرا پناه باش
ای سایبان همیشه آرامش
معما
و آنگاه که عشق از یاد رود
آدمیان را چگونه مرهمی می باید؟
من می سوزم
از فراق بی تو بودن
تو ایستاده ای و نظاره گر
و اینان
در سرمای زمستان
دستی بر آتش
مرهمی یافته اند
قلب یخ زده شان را
چه معمای ساده ای !
چشمان تو
تمام شبانه ها به دنبال ستاره ام
ستاره ای
که نامش، مطلع تمام غزلهایم شود
وتو
هر شب
با چشمان بسته می خوابی!
امیر
از این پس
شبانه های بی تو
کوچه پس کوچه های بی کسی را
چگونه گذر کنم
نامت دلم را می لرزاند
و زانوانم سست و ناتوان
سجده بر خاک
و دیدگانم
خیس از ترنم ندیدنت
شهر بی تو چه خاموش
و دیدگان من چه پریشان غم اند
ندیده تنها مست نام توام
و ناشناخته در وادی ات
سرگردانم
و چونان کوری
کورمال کورمال
راه می یابم
قدر تو نشناخته
دل خوش شبانه های قدرم
محراب تو را به یادم می آورد
و تو را در کاسه شیری
به دخترم می دهم
تا جرعه جرعه سر کشد
تو با تمام تاریخ زندگی ام
عجین شدی
چونان نفس
که خودسرانه
راه می یابد
به عمیق ترین حفره های
درونم
امشب
به قداست نامت
عرش خدا را می لرزانم
و طلب می کنم
تمام رحمتش را
و تمام آمرزشش را
و تمام بخشودگی اش را
تو مرا
به بارگاهش راه نما باش
علی
من . تو
بین من و تو
فاصله ای است
هزار ساله
تو مهر می کنی
من ناز می کنم
تو ناز می کنی
من قهر می کنم
تو قهر می کنی
من ترک می کنم
تو ترک می کنی
من می پوسم
تو می پوسی
من به بهشت می روم
تو به جهنم
یادت نیست
می شنوی مرا؟
تو را صدا میکنم
سخن نمی گویی با من
صد هزار سال پیش
کویر بود و کویر
برهوت بود و برهوت
یادت نیست؟
دل بسته ات شدم
سجده ات کردم
گریستم تمام دلم را
فراموش نکرده ای که ؟
یادت نیست؟
به خاطر نمی آوری ام؟
منم
گیسوان برباد داده
تن برهنه
عریان
تمام قامت
نخواستی ام
رفتی
ماندم
به یادت هست؟
تمام شعرهایم را
دانه دانه
دانه دانه
کاشتم
جوانه زدند
گریستم
برگ و بار دادند
کویر بود وکویر
دشت شد و دشت
منم
گیسوان برباد داده
تن برهنه
عریان
خمیده قامت
نمی خواهی ام؟
نمی آیی؟
اگر آمدی
مزار من
پشت شقایق تنهای باغ است
فاتحه ای میهمانم کن!
سکوت کن - فریاد مزن
تا هماره
سکوت کن
کسی نخواهد دانست
در دلت چیست
من فریاد زدم
حرف دلم را کج دانستند
تو را
از من گرفتند
مرا
از خویشتن خویش
نمی بینی ام؟
مهر بر لب
تو را می نگرم
نگاهم را نمیخوانی تو؟
صد حیف
تو نگاهت خاموش است
من کلامم
